حكيم ابوالقاسم فردوسى
1026
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
گر آزاد دارى تنت را ز رنج * تن مرد بىرنج بهتر ز گنج هران كس كه بخشش كند با كسى * بميرد تنش نام ماند بسى همه سربسر دست نيكى بريد * جهان جهان را ببد مسپريد همه مهتران آفرين خواندند * زبرجد بتاجش برافشاندند جوان بود سالش سه پنج و يكى * ز شاهى و را بهره بود اندكى همى راند كار جهان سوفزاى * قباد اندر ايران نبد كدخداى همه كار او پهلوان راندى * كسى را بر شاه ننشاندى نه موبد بد او را نه فرمان رواى * جهان بد بدستورى سوفزاى [ بدگمان كردن ايرانيان ، كواذ را از سوفراى و كشتن او سوفراى را ] چنين بود تا بيست و سه ساله گشت * بجام اندرون باده چون لاله گشت بيامد بر تاجور سوفزاى * بدستورى بازگشتن بجاى سپهبد خود و لشكرش ساز كرد * بزد كوس و آهنگ شيراز كرد همى رفت شادان سوى شهر خويش * ز هر كام برداشته بهر خويش همه پارس او را شده چون رهى * همى بود با تاج شاهنشهى بدان بد كه من شاه بنشاندم * بشاهى برو آفرين خواندم گر از من كسى زشت گويد بدوى * ورا سرد گويد براند ز روى همى باژ جستى ز هر كشورى * ز هر نامدارى و هر مهترى چو آگاهى آمد بسوى قباد * ز شيراز و ز كار بيداد و داد همى گفت هر كس كه جز نام شاه * ندارد ز ايران ز گنج و سپاه نه فرمانش باشد به چيزى نه راى * جهان شد همه بندهء سوفزاى هر آن كس كه بد راز دار قباد * بروبر سخنها همى كرد ياد كه از پادشاهى بنامى بسند * چرا كردى اى شهريار بلند ز گنج تو آگندهتر گنج او * ببايد گسست از جهان رنج او همه پارس چون بنده او شدند * بزرگان پرستندهء او شدند ز گفتار بد شد دل كىقباد * ز رنجش بدل بر نكرد ايچ ياد همى گفت گر من فرستم سپاه * سر او بگردد شود رزمخواه چو من دشمنى كرده باشم بگنج * ازو ديد بايد بسى درد و رنج كند هر كسى ياد كردار اوى * نهانى ندانند بازار اوى ندارم ز ايران يكى رزمخواه * كز ايدر شود پيش او با سپاه به دو گفت فرزانه منديش زين * كه او شهريارى شود بآفرين ترا بندگانند و سالار هست * كه سايند بر چرخ گردنده دست چو شاپور رازى بيايد ز جاى * به درد دل بدكنش سوفزاى شنيد اين سخن شاه و نيرو گرفت * هنرها بشست از دل آهو گرفت همانگه جهان ديدهاى كىقباد * بفرمود تا برنشيند چو باد بنزديك شاپور رازى شود * بر آواز نخچير و بازى شود هم اندر زمان بر نشاند ورا * ز رى سوى درگاه خواند ورا دو اسبه فرستاده آمد برى * چو باد خزانى بهنگام دى چو ديدش بپرسيد سالار بار * وزو بستد آن نامهء شهريار